محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

576

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رسيدند حكايت صدايى را كه سبب احياى جرجيس شده بود و بادى كه او را فراهم آورده بود با وى بگفتند . شاه گفت : « اى جرجيس به كارى كه مايهء خير من و تو بباشد رضا مىدهى ؟ اگر مردم نگويند كه تو مرا مغلوب كرده اى به تو ايمان مىآرم و پيرو تو مىشوم . يك بار به افلون سجده كن يا گوسفندى براى آن قربان كن و من آن كنم كه خرسند شوى . » چون جرجيس اين سخن از وى بشنيد چنين انديشيد كه وقتى شاه او را پيش بت مىفرستد آن را نابود كند به اين اميد كه چون بت نابود شود و شاه از آن اميد ببرد ايمان بيارد و با شاه خدعه كرد و گفت : « چنين باشد اگر خواهى مرا پيش بت خويش بفرست تا او را سجده كنم يا گوسفندى قربان كنم . » شاه از سخن وى خرسند شد و برخاست و دست و پاى وى ببوسيد و گفت : « از تو مىخواهم كه اين روز را در خانهء من بسر برى و اين شب را در خانه من به صبح رسانى و بر بستر من بخوابى و استراحت كنى و رنج شكنجه از تو برود و مردم حرمت تو را پيش من ببينند . » شاه خانهء خويش را براى جرجيس خالى كرد و همهء ساكنان آن را برون برد و جرجيس در آن بماند تا شب در رسيد و به پا خاست و نماز كرد و زبور خواند و صوتى خوش داشت . و چون زن شاه صوت وى بشنيد سوى وى شد و ناگهان جرجيس او را ديد كه پشت سرش بود و با وى ميگريست و جرجيس او را به ايمان خواند كه ايمان آورد و بفرمود با ايمان خويش را نهان دارد و چون صبح شد وى را سوى بتخانه بردند كه سجدهء بتان كند و به پيرزنى كه جرجيس در خانهء وى زندانى شده بود گفتند : « مىدانى كه پس از تو جرجيس فريفته شد و به دنيا گراييد و شاه او را به طمع پادشاهى انداخت و وى را به بتخانهء خويش روان كرده كه سجدهء بتان كند . » پير زن با جمع برون شد و پسر خويش را بر دوش داشت و جرجيس را